تبليغاتX
تنها ترین سردار عشق - sahele-eshgh.BLOGFa.Com
تنها ترین سردار عشق


جهنم

Image

يه بار ازخدا پرسيدم اين جهنمي كه ازش هي اسم مي‌بري و يه كابوس براي ما چيه...

چرا وقتي ازت دور مي‌شم انگار تو جهنم دارم زندگي مي‌كنم...

اصلا مگه جهنم مال اين دنياست؟

گفت: بذار بهت بگم منظورم از جهنم چيه...

شماها با كارهايي كه مي‌كنيد جهنم يا بهشت‌رو براي خودتون مي‌سازيد...

در واقع جهنم اونجايي كه تو رضايت قلبي نداشته باشي...

اون موقع اگه همه دنيام مال تو باشه باز احساس خوشبختي نمي‌كني...

همش فكر مي‌كني يه چيزي كم داري...

يه چيزي گم شده...

همش مي‌دويي...

عمرت و جوونيت‌رو ثروتت‌رو همه چيز و هم كست‌رو در راهش مي‌دي ولي باز پيداش نمي‌كني...

و همين آتيشي مي‌شه كه تمام زندگي‌ تورو مي‌گيره ...

و اين جهنم توست...

 ولي برعكسشم هست...

ممكنه هيچي نداشته باشي ولي ثروت عشق من مي‌تونه چنان تورو غني كنه كه نيازي هم احساس نكني...

مگه نشنيدي كه مي‌گن ثروتمند اون كسي نيست كه مال و دارايي زيادي داره

N نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 13:43 توسط فرهام |

گوش بده به حرفه من

گوش بده به حرفه من magnify

يعني توي بهشت هم جايي براي من هست!!!!!!!!

 

فرشته زیبای من 

 

 با من حرف بزن ٬  

 

می خواهم بدانم بهشت خدا چه رنگی است !!

 

نامه های قبلی ام را جواب نداده ای ٬ نمی دانم به دستت رسیده اند یا نه ؟ گفته بودم همیشه منتظرت می مانم ٬ اما هنوز نیامده ای ..... ! شاید .....شاید راه را گم کرده ای ! اینجا همه چیز تغییر یافته  ....  همه جا سبز شده  ..... و دل من منتظر آمدن توست ......کی می آیی..؟؟؟

 

نوشته بودم سلام من را به خدا برسان و بگو  من منتظرم و امیدوار که او بالاخره می آید و از هر چه دلش می خواهد می گوید .......

 

عجیب است ... با اینکه هنوز ندیدمت ٬ احساست می کنم ٬ می دانم همیشه با منی ٬ می دانم اگر بیایی ٬ همه چیز خوب می شود . اگر بیایی .....

 

راستی !  از خدا بپرس در جنت جایی برای من هست ...؟؟

 

N نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 13:39 توسط فرهام |

ديوانه

يكي  ديوانه اي آتش  بر افروخت          در آن  هنگامه   جان  خويش  را سوخت

همه  خاكسترش   را باد  مي برد               وجودش   را  جهان   از ياد مي برد

تو همچون   آتشي  اي  عشق   جانسوز           من آن ديوانه  مرد  آتش  افروز

من  آن  ديوانه  آتش  پرستم                  در  اين آتش  خوشم   تا  زنده  هستم

بزن  آتش   به  عود  استخوانم                   كه بوي  عشق   برخيزد   ز  جانم

خوشم    با  اين چنين   ديوانگي ها              كه مي خندم  به آن   فرزانگی ها 

لهيبي   همچو  آه  تيره روزان               بساز  اي  عشق  و جانم  را  بسوزان

بيا  آتش  بزن   خاكسترم كن                          مسم  در بوته هستي  زرم كن

                                                                     

N نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 12:47 توسط فرهام |

اینم که عشق منه

توي يك ديوار سنگي
 دو تا پنجره اسيرن
 دو تا خسته دو تا تنها
 يكيشون تو يكيشون من
 ديوار از سنگ سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بي صدايي
به لباي خسته ي ما
نمي تونيم كه بجنبيم
 زير سنگيني ديوار
 همه ي عشق من و تو
قصه هست قصه ي ديدار ، آه
 هميشه فاصله بوده
 بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزهاي من و تو
راه دوري بين ما نيست
 اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو
دست مهربون باده
 ما بايد اسير بمونيم
 زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه
تا رها بشيم مي ميريم
كاشكي اين ديوار خراب شه
من و تو با هم بميريم
 توي يک دنياي ديگه
 دستاي همو بگيريم
شايد اونجا توي دلها
 درد بيزاري نباشه
ميون پنجره هاشون
 ديگه ديواري نباشه


N نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 12:40 توسط فرهام |

این واسه یه نفر که خودش میدونه و من

N نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 12:30 توسط فرهام |

I'm scared and nervous

heart of glass paperweight

I'm scared and nervous....
don't know how it's gonna be. I'm starting to sweat and my knees are getting weak.

I feel some pain, should I cry? No, cause he is only going to hurt me as much as I need to be hurt, for this to come out right.

Your kisses help me relax...
Your words help me breathe...

We are united as one...out of my mouth escapes a soft, gentle moan.

You hold me tight, you kiss my neck, and kiss my lips. You tug me closer with all your might.

Such a beautiful night that I spent in your arms...with you I know I could never go wrong

N نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 18:30 توسط فرهام |

پرستو

عشق

ستاره گم شد و خورشيد سر زد
پرستويي به بام خانه پر زد
در آن صبحم صفاي آرزويي
شب انديشه را رنگ سحر زد
پرستو باشم و از دام اين خاك
گشايم پر به سوي بام افلاك
ز چشم انداز بي پايان گردون
در آويزم به دنيايي طربناك
پرستو باشم و از بام هستي
بخوانم نغمه هاي شوق و مستي
سرودي سر كنم با خاطري شاد
سرود عشق و ‌آزادي پرستي
پرستو باشم از بامي به بامي
 صفاي صبح را گويم سلامي
بهاران را برم هر جا نويدي
جوانان را دهم هر سو پيامي
تو هم روزي اگر پرسي ز حالم
لب بامت ز حال دل بنالم
وگر پروا كنم بر من نگيري
كه مي ترسم زني سنگي به بالم
.


N نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 13:18 توسط فرهام |

باغ

 بهار ميرسد ، اما ز گل نشانش نيست !

 

نسيم رقص گل آويز ، گل فشانش نيست .

 

دلم ، به گريه خونين ابر ، ميسوزد ،

 

كه باغ ، خنده به گلبرگ ، ارغوانش نيست .

 

چنين بهشت ، كلاغان و بلبلان خاموش ،


بهار نيست ، به باغي كه باغبانش نيست !


 چه دل گرفته هوايي ، چه پا فشرده شبی ،


كه يك ستاره لرزان ، در آسمانش نيست .


كبوتري كه در اين آسمان ، گشايد بال ،


 دگر اميد رسيدن ، به آشيانش نيست .


ستاره نيز به تنهاييش ، گمان نبرد ،


كسي كه همنفسش هست و همزبانش نيست !


جهان به جان من ، آنگونه سرد مهري كرد ،


كه در بهار و خزان ، كار با جهانش نيست .


ز يك ترانه به خود ، رنگ جاودان نزند ،


دلي كه چون دل من ، رنج جاودانش نيست

N نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 13:16 توسط فرهام |

سفیر عشق

طبيبان را ز بالينم برانيد


مرا از دست اينان وا رهانيد


به گوشم جاي اين آيات افسوس


سرود زندگاني را بخوانيد


دل من چون پرستوي بهاري است


ازين صحرا به آن صحرا فراري است


شكيب او همه در بي شكيبي است


قرار او همه در بي قراري است


دل عاشق گريبان پاره خوشتر


به كوي دلبران آواره خوشتر


غم دل با همه بيچارگي ها


از اين غم ها كه دارد چاره خوشتر


دلم يك لحظه در يك جا نماندست


مرا دنبال خود هر سو كشاندست


به هر لبخند شيرين دل سپردست


براي هر نگاهي نغمه خواندست


 هنوزم چشم دل دنبال فرداست


هنوزم سينه لبريز تمناست


هنوز اين جان بر لب مانده ام را


در اين بي آرزويي آرزوهاست


اگر هستي زند هر لحظه تيرم


وگر از عرش برخيزد صفيرم


 دل از اين عمر شيرين برنگيرم


به اين زودي نمي خواهم بميرم

 

***

N نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 13:3 توسط فرهام |

بچه ها من اومدم

زیر خاکستر ذهنم باقیست /آتشی سرکش و سوزنده هنوز/ یادگاری است زعشقی سوزان/ که بود گرم سرزنده هنوز/عشقی ان گونه که بنیان مرا /سوخت از ریشه و خاکستر کرد/ غرق در حیرتم از اینکه چرا / مانده ام زنده هنوز/گاهگاهی که دلم میگیرد / پیش خود میگویم /ان که جانم سوخت/یاد می ارد از این بنده هنوز/سخت جانی را بین / که نمردم از هجر / مرگ صد بار به از/بی تو بودن باشد/ گفتم از عشق تو من خواهم مرد/ چون نمردم ، هستم / پیش چشمان تو شمنده ام هنوز /گرچه از فرط غرور/ اشکم از دیده نریخت / بعد تو لیک پس از ان همه روز / کس ندید به لبم خنده هنوز/ گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت/ روزهاست که از دیده من رفتی ، لیک/ دلم از مهر تو اکنده هنوز/


 

N نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:38 توسط فرهام |

شوق دیدار

شوق دیدار

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست

خو کرده قفس را میل رها شدن نیست

من با تمام جانم سربسته و اسیرم

باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

N نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 16:45 توسط فرهام |

جای من خالی است

جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

جای من در زندگی خالی است

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

                                  من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!

N نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 16:37 توسط فرهام |

گم شد

نگاهت آسمانم بود و گم شد

دو چشمت سايه بانم بود و گم شد

به زير آسمان در سايه تو

جهان در ديدگانم بود و گم شد

 

N نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 16:32 توسط فرهام |

کاش ميگفتی

من در آن لحظه که چشم تو به من مينگرد

برگ خشکيده ايمان را در پنجهء باد

رقص شيطانی خواهش را در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را در چشمهء مهر

اهتزاز ابديت را می بينم

بيشتر از اين سوی نگاهت نميتوانم بنگرم

اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست

کاش ميگفتی چيست

   آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست

N نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 16:18 توسط فرهام |

I Miss You

تـنها تـوئـي تـنها توئي در خـلوت تنهائيم

 

تنها تو مي خواهي مرا با اين همه رسوائيم

 

جان گشته سرتا پا تنم از ظلمت تن ايمنم

 

شــو آفـتاب روشنـم پـيدا بــه نـاپـيدائيم

 

مـن از هـوسها رسته ام از آرزوها جسته ام

 

مـرغ قفس بشكسته ام شادم ز بـي پروائيم

 

دانـي كـه دلدارم تـوئي دانم خريدارم توئی

 

يـارم توئي يارم توئي شادي از اين شيدائيم

 

 

 

 

 

N نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 19:13 توسط فرهام |

بر سنگ قبر من بنويسـيد
 

بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود    

               اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود

 

بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود   

               تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود

 

بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود    

               چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود

 

بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت    

               عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود

 

بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر    

               پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

N نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 13:7 توسط فرهام |

بازگشت
برای تو زنده ام عشق من دوستت دارم

مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد براي هميشه .

زيرا ميدانم به سوي من باز خواهي گشت

پس با همه توانم

تلخي اين انتظار را تحمل خواهم كرد

به انتظارت خواهم ماند زيرا

قلب من ،با هر تپش خود

آهنگ خاطرات گذشته را مينوازد

قلبي كه در آنخاطره ها و خوشي ها

در آن مدفون است

حتي اگر بدانم ، كه جسمت به سوي من باز نميگردد

باز هم به انتظار خواهم ماند

شايد روزي صداي پايي بشنوم كه ........

N نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 11:54 توسط فرهام |

چه كسي مرثيه روحم را خواهد خواند
 

مهم نيست امروز چه روزي است
فردا چگونه خواهد گذشت
چه كسي من را به ياد خواهد داشت
و چه كسي مرثيه  روحم را خواهد خواند
چه كسي فرداي بي من را ياد خواهد كرد
كيست كه بر تنهايي من بگريد
كيست كه درد دل من را بداند
و بغض گلويم را بخواند
من مانده ام و انبوهي از تنهاي ها
خرابم خراب

N نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 11:48 توسط فرهام |

صدا کن مرا

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن
(و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد
.

N نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 18:23 توسط فرهام |

اون بره دلم

 

کودکی میرفت به کنار جوی بارقلبی برای ما

پدرم میخورد عسلی هم چون شهد

مادرم میبرد تکیه نانی بر تاغچه ی قلب پدر

حوضکی داشتم با غروری دل گیر

ما هیان آن حوض میرقصیدند در آب

دل من بازی گوش

به کنار آن حوض

می شستم چشم و دلم را در آب

مینگاشتم با دلی همچون غوقلب من

میجهیدم از بر آن درخت پر ز توت

نفسم را ز پی آن نسیم صبح گهی میشستم

با ادای آن مرغ زیرک ز خواب میجستم

میدویدم در دشت

میتکاندم آن مشک پر ز دوغ یمین

می خوردم از آن قرص نان تنور قلب پدر

می نشستم در آن کوه پر از لاله ی وحشی خدا

مینشستم بی تو

یک دم آمد دل دیوانه ی بیمار خودم

که بدون تو مرا جان دگر نی باشد

می خواندم با ترانه ی قلب تو

بر سر آن کوه بلندقلب ما

N نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 17:42 توسط فرهام |

بالای صفحه .:|:. پست الکترونیک .:|:. آرشیو

© Copyright 2005, All Rights Reserved TAVOOSBLOG